«بدنام»؛ از بازیگران نام آشنا تا ضعف‌های ساختاری

نگاهی به نخستین تجربه کارگردانی «احسان سجادی‌حسینی»

نویسنده:  جواد کریمی راد

مترجم:

​​​​​​​

 «بدنام» نخستین تجربه کارگردانی «احسان سجادی‌حسینی» در شبکه نمایش خانگی محسوب می‌شود؛ سریالی که در قالب یک درام اجتماعی عاشقانه و با فضایی ملتهب ساخته شده و توسط «حامد عنقا» به‌عنوان نویسنده و تهیه‌کننده ساخته شده است.
این سریال که تاکنون 24 قسمت آن پخش شده است با بهره‌گیری از بازیگران نام آشنایی همچون «امیر آقایی»، «حسن پورشیرازی»، «سینا مهراد»، «لعیا زنگنه»، «ستایش رجایی نیا»، «سولماز غنی»، «به آفرید غفاریان»، «مینا جعفرزاده» و «سید مهرداد ضیایی» سعی کرده ترکیبی از چهره‌های شناخته‌شده و جوان را در قالب یک روایت معمایی ‌- اجتماعی کنار هم قرار دهد. اگر خلاصه قسمت های پخش شده را بخواهیم مرور کنیم، می‌توان این چند سطر را بنویسیم: «یلدا» زنی از جنوب شهر است که ناخواسته درگیر مناسبات پیچیده دو باند اقتصادی شده است. در ادامه میان «اسماعیل» پسر «حاج ابراهیم» و «یلدا» عشقی شکل می‌گیرد و به طور پنهانی با هم ازدواج می‌کنند. از سوی دیگر، دوستی «حاج ابراهیم» و «عماد اعتماد» به هم می خورد و درصدد انتقام از هم بر می‌آیند. در این میان ،راز بین «یلدا» با «عماد» و علاقه پدر «اسماعیل»» به «یلدا»، بحرانی را ایجاد می کند و حوادث جدیدی شکل می گیرد.
درباره بازیگران
«حسن پورشیرازی» در «پیرپسر» نقطه اوج کارنامه بازیگری خودش را ارائه داد؛ یک بازی بسیار قوی و درخشان که بسیاری از مخاطبان آن را قبول دارند اما بازی اش در این سریال به هیچ وجه قابل مقایسه با آن اثر نیست و در آن تراز قرار نمی‌گیرد. این جا با یک بازی تیپی مواجهیم. «حاج ابراهیم» با بازی «حسن پورشیرازی» در عمل به یک تیپِ تکراری تبدیل شده که قبلاً بارها دیده‌ایم. «پورشیرازی» هرچقدر هم توانمند باشد، نمی‌تواند متنی را نجات دهد که شخصیتش را فقط با چند دیالوگ کنایی و نگاه‌های معنادار تعریف کرده است. سؤال این جاست که آیا اصلاً نقش، چندلایه و عمیق طراحی شده که بازیگر بتواند چیزی فراتر ارائه کند؟ پاسخ منفی است. فیلمنامه همین‌قدر ضعیف است. «عماد اعتماد» با بازی «امیر آقایی» نیز از نظر تیپ شخصیتی و گریم و حتی جنس بازی انگار از دل آثاری همچون «آقازاده» بیرون آمده است. «امیر آقایی» در مجموع بازیگر بدی نیست، اما در این سریال ضعیف عمل کرده است. نقش او چیزی از بازیگر طلب نمی‌کند. ما با یک شخصیت تک‌لایه و معمولی مواجهیم که فقط در موقعیت‌هایی کمی دراماتیک‌تر قرار می‌گیرد. شخصیت «اسماعیل» با بازی «سینا مهراد» هم شباهت‌های قابل توجهی با تیپ‌هایی دارد که او را پیش‌تر در آثاری همچون «از یاد رفته» دیده‌ایم، در نتیجه به جای آن که با شخصیت‌هایی تازه و متمایز روبه‌رو باشیم، با چهره‌هایی مواجه هستیم که گویی پیش‌تر آن ها را در نقش‌های دیگری دیده‌ایم و این بار با نام و موقعیتی تازه به این داستان بازگردانده شده‌اند. «ستایش رجایی‌نیا» که در نقش «یلدا افروز» بازی کرده است با وجود  تلاشی که برای جان بخشیدن به این شخصیت به کار می‌بندد، نه تنها در اندازه‌ای ظاهر نمی‌‎شود که بتواند ضعف‌های فیلمنامه و ساختاری سریال را پوشش دهد، بلکه حتی در بازنمایی وجوه مختلف شخصیت «یلدا »نیز چندان موفق نیست؛ دختری رنج‌کشیده، سختکوش و عاشق که قرار است یکی از محورهای اصلی عاطفی داستان باشد، اما در بازی «رجایی‌نیا» کمتر به شخصیتی با جهان درونی و عواطف قابل لمس تبدیل می‌شود، در نتیجه، «یلدا» نیز بیش از آن که حضوری مستقل و به‌یادماندنی پیدا کند، در حد همان شمایل آشنای دختر جوانِ رنج‌کشیده و عاشق باقی می‌ماند. حضور «زری‌خانم» با بازی «مینا جعفرزاده» بسیار کوتاه است، اما همین حضور محدود نمونه‌ای از این واقعیت است که ماندگاری یک شخصیت الزاماً به میزان زمان حضورش در اثر وابسته نیست. گاهی بازیگری که تنها چند دقیقه فرصت دارد، با درک درست از شخصیت و بهره‌گیری از جزئیات اجرایی، نقشی خلق می‌کند که تا پایان فیلم در ذهن مخاطب باقی می‌ماند. «جعفرزاده» در ایفای «زری‌خانم» به‌جای اتکا به دیالوگ‌های فراوان یا لحظات احساسی اغراق‌شده، شخصیت را از طریق ظرافت‌های بازی خود شکل می‌دهد. میمیک کنترل‌شده صورت، نگاه آرام و مطمئن و لحن گرم و مادرانه، همگی در خدمت ترسیم زنی قرار می‌گیرند که حضورش بیش از آن که روایی باشد، کارکردی عاطفی دارد. «شیوا» همسر «عماد» با بازی «سولماز غنی» یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های سریال است. او زنی است که سال‌ها در ساختاری مردسالار زندگی کرده است؛ ساختاری که در آن، ابتدا اقتدار پدر و سپس سلطه همسر، مجال چندانی برای بروز اراده مستقل باقی نگذاشته است، اما نکته مهم درباره «شیوا» این است که سریال او را قربانی صرف تصویر نمی‌کند. سکوت او، سکوتی منفعلانه نیست، بلکه نوعی انتخاب آگاهانه برای حفظ تعادل خانواده و جلوگیری از فروپاشی کامل روابط است. «شیوا» بسیاری از واقعیت‌ها را می‌داند، اما همه آن‌ها را بر زبان نمی‌آورد. این «دانستن و نگفتن» یکی از ظریف‌ترین ویژگی‌های شخصیت اوست.
درباره کارگردانی و عوامل فنی
کارگردانی «احسان سجادی حسینی» هم چیزی جز تصویربرداریِ وفادارانه‌ دیالوگ‌های نویسنده نیست. میزانسن‌ها اغلب ایستا و گفتارمحورند. دوربین بیشتر تماشاگرِ دیالوگ‌هاست تا خالقِ معنا. لوکیشن‌های لاکچری و طراحی صحنه، به جای آن‌که جهانِ طبقاتی را عمق ببخشند، بیشتر شبیه ویترینِ فروشگاه‌های گران‌قیمت عمل می‌کنند. تدوین هم ریتم را حفظ می‌کند، اما نمی‌تواند پراکندگی خرده‌داستان‌ها را جبران کند. موسیقی و نورپردازی هم طبقِ فرمولِ آشنای ملودرام‌های پلتفرمی عمل می‌کنند؛ هر جا احساسات باید بالا برود، موسیقی غلیظ می‌شود.
درباره سریال
بزرگ‌ترین ایراد «بدنام» در ادعای نقد اجتماعی‌اش نهفته است. نویسنده بارها گفته که می‌خواهد فساد، ریاکاری و تباهی اخلاقی را نشان دهد. اما آن چه روی پرده می‌آید، بیشترِ جذاب‌سازیِ همان فساد است. تماشاگر بعد از چند قسمت فقط سرگرم می‌شود و رد می‌شود.«بدنام» نمونه‌ کاملی از بن‌بست فعلیِ بخشِ مهمی از نمایش خانگی ایران است: فرمول‌های تکراری، بازیگرانِ نام‌آشنا و ادعای نقد اجتماعی بدون پشتوانه‌ واقعی. قصه سریال «بدنام» در بنیاد خود پیچیدگی چندانی ندارد و شخصیت‌ها نیز عمدتاً بر اساس الگوهای آشنای ملودرام شکل گرفته‌اند، بنابراین آن چه می‌توانست در روایتی فشرده و با تمرکز بر روابط و کشمکش‌های اصلی، به یک درام سرراست و پرکشش تبدیل شود، در این سریال بارها از نو صورت‌بندی می‌شود. مشکل فقط این نیست که اتفاق‌ها تکرار می‌شوند، بلکه این است که بسیاری از این اتفاق‌ها تغییری اساسی در وضعیت داستان ایجاد نمی‌کنند. بحران‌ها می‌آیند و می‌روند، روابط متشنج می‌شوند و دوباره به نقطه‌ای نزدیک به وضعیت پیشین بازمی‌گردند و شخصیت‌ها نیز کمتر از آن چه انتظار می‌رود دستخوش تحول می‌شوند.
10 صفحه اول